رایانرایان، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
جانانجانان، تا این لحظه: 8 سال و 13 روز سن داره

رایان و جانان،تمام زندگی من

تنها دلیل زندگی م

 سلام بهونه ی زندگی من امسال اولین سال زندگیت بود که در کنار هم بودیم  شرمنده که تولدت تم خاصی نداشت یا تجملاتی داخلش نبود، موقعیتمون جور نبود که تولد امروزی برات بگیریم، ناگفته نمونه که هدیه اصلی تولدتو عکسهای یکسالگیت توی آتلیه نفس تهران گرفتیم. تنها چیزی که بود چون عاشق توپ هستی روی کیکتو گفتیم تصویر یه توپ بکشن البته خیلی هم نزدیک نبود توی ایام عید درست همون شبی که مهمونای خاله مهسا رفتن به جز داداش دایی رامین واست یه تولد ساده و خودمونی گرفتیم. یه ماشین کنترلی از طرف خاله مهسا و بقیه هم دستشون درد نکنه نقدا حساب کردن. اما فکر نکنی پولهاتو خرج میکنیما، همه ی پولهات سریعا توسط بابات به حساب بانکیت منتقل...
12 خرداد 1395

تو بزرگ میشوی و منم دل نگران آینده ت

سلام سلام الان که دارم برات مینویسم با بابابت رفتی خونه مادر جون ، تنهام، وگرنه شیطون بلا نمیذاشت مامانش اینجا راحت بشینه. داره اذان میگه به حق این ساعت عزیز برات سلامتی و خوشبختی ارزو میکنم... ماشالا خیلی باهوش هستی هرچی بهت میگم دقیق متوجه میشی. وقتی همکه خونه با هم تنهاییم هرجا باشم دستمو میگیری میگی بیا باهام بریم خونه رو بگردم. مادرجون مریض شده یکی از علتهاش هم زحمتهای من بود براش. تو یک سال زندگیت خیلی مزاحمش بودیم  و اونم چون تو رو دوست داره هرکاری برات میکنه. ایشالا که حلالمون کنه...   دوست داری همه جا رو به هم بریزی به خدا همش دولا دارم پشت سرت جمع میکنم. چه میشه کرد بچگیه و هزار تا شیطنت.....
19 ارديبهشت 1395

اردیبهشت95

سلام پسر عزیزم. ببخشید که دیر به دیر میام و واست مینویسم. این روزها با تو سرگرمم. شیطون بلای مامان. هر روز که بزرگتر میشی شیرین تر و باهوش تر از دیروزی. البته اذیت هم میکنی و مامان مجبوره بگه نکن، بکن، بوووه، اخه.... دلمم نمیخواد بهت این چیزها رو بگم اما چون هنوز قدرت تشخیص نداری مجبورم. اگه بخوام از کارهای این مدتت بگم الان که تقریبا یکسال و دو ماهته 8 تا دندون داری و دوتای دیگه هم تو راه داری. عاشق حمل کردن وسایل هستی و خیلی بشین و پاشو تمرین میکنی، تا از خواب بیدار میشی میخوای راه بیفتی بری. خیلی باید حواسم بهت باشه که کار خطرناکی نکنی. واقعا مادر شدن مسئولیت خیلی سختیه. خداروشکر میکنم که پسر سالم و باهوشی دارم که تنها دغدغه ها...
5 ارديبهشت 1395

نوروز1395

سلام پسر عزیزم. این مدت درگیر ایام عید و مهمون داری بودم و اصلا نرسیدم بیام و واست بنویسم. خیلی خسته شدم ، فکر کنم از فعالیت زیاداول ساله. اما میگذره و در کنار تو و دیدن بزرگ شدنت و هر روز شیرین کاریهای جدیدت خستگی بی معنی میشه. ماشالا هزار ماشالا دیگه راه میری و تعادلت و حفظ میکنی فقط هنوز نمیتونی از روی زمین خودت بلند بشی و باید بلندت کنم.بذار از ایام عید برات بگم که چه کردیم و چه بر ما گذشت.... از قبل از شروع سال نو خیلی دوندگی داشتیم و در تکاپو بودیم از یک طرف خونه مادرجون و از طرف دیگه خونه خودمون.تو گل پسرهم که تازه راه رفتن شروع کردی اون وسطا فقط در حال چرخیدن و اینور اونور رفتنی حتی کمکمون هم سبزی پاک میکنی و دستمال برمیداری ب...
14 فروردين 1395

جا مانده ها

رایان و بز بز قندی                     رایان و ریلکسینگ   رایان خشکله     رایان و خونه تکونی     رایان در حال رنده کردن     رایان خان   ...
19 اسفند 1394

واکسن یکسالگی

دردونه ی من.  روزی که از مسافرت برگشتیم باید واکسن یکسالگیتو میزدیم اما خسته بودیم و جور نشد. صبح روز 9 اسفند هوا ابری بود و یه نم بارون هم میومد آماده شدیم و به سمت مرکز بهداشت رفتیم. ماشالا شیطون شدی توی بغل نمیمونی تاتی میکنی و دوست داری فقط روی زمین راه بری. اونجاهم بلند بلند حرف میزدی و میخواستی رو زمین راه بری. این با بقیه واکسنهات فرق داشت باید داخل بازو زده میشد. خانمه ازم خواست دستتو محکم بگیرم اولش چیزی نگفتی وقتی دارو رو خالی میکرد گریه کردی و اشکت در اومد. اما خداروشکر تب هم نکردی.خلاصه فک کنم چون بدنت مقاومتر از قبل شده اذیت نشدی.   رایان و بابامجتبی     رایان و مامان نس...
19 اسفند 1394

حرکت به سوی جایزه جشنواره نی نی وبلاگ

ساعت 6 صبح روز 2 اسفند با آقاجون به سمت تهران حرکت کردیم. هواسرد بود و از خواب بیدارشدی تا نزدیکیهای تخت جمشید جلو توی بغل آقا نشستی و بعد اومدی عقب زیر پتو لا لا کردی عشق من. هر 5دقیقه هم آقا برمیگشت نگات میکرد ببینه چیکار میکنی، ناگفته نمونه که از همون اول میگفت جایزه مسابقه خیلی کمه     توی راه حوصله ت سر میرفت اما مجبور بودی خودتو سرگرم کنی آخه تازه راه افتادی و دلت میخواد همش روی پاهات راه بری.     5عصر روز 3 اسفند آتلیه نفس وقت عکس داشتی. بخاطر ترافیک با مترو از کرج به سمت تهران حرکت کردیم. کلافه بودی خوابت میومد گرمت شده بود خلاصه نیم ساع...
9 اسفند 1394

تولد یک سالگی

    تولد گل پسرم با هلنادختر دخترخاله تو یک روز هست میخواستیم با هم تولد بگیریم که جور نشد. جشن تولد میذارم واسه عید نوروز وقتی خاله مهسا هم اومد که دور هم باشیم     ته تغاری خدا= شاهزاده کوچولوی من تولدت بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست بدارم... زیرا فصل خوشحالی فرشتگان ، تولد توست امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام آنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست. نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را برایت انشا کنم اما کاملتر از این چیزی ندارم دوستت دارم تا همیشه.     ...
9 اسفند 1394

11ماهگی پسرم

ر ایان پسر گلم بهمن ماه 94 و یازده ماهگی شما در حال سپری شدنه. تغییراتی که در درون دردونه من به وجود اومده اینه که کم کم داری راه میفتی. سینه خیز میری اما چهار دست و پا نمیشی. میخوای حرف بزنی و وقتی نمیتونی جییییییییییییییییغ میکشی. خلاصه بیشتر از مامان انرژی میگیری... یک هفته به تولدیکسالگیت مونده و قراره یه مسافرت کوچولو بریم.به خدا سرم این مدت خیلی شلوغ بود که نتونستم بیام و واست بنویسم بخاطر همین یه مروری میکنیم 11ماهگیتو با عکسهای زیر   میگم خودتو لوس میکنی اینجوریه، وقتی میگم نگاه بالا کن سرتو میگیری بالا تا زیر گلوتو ببوسم   داری با دستکشم بازی میکنی و کاکائو میخوری   ...
30 بهمن 1394