رایان*شاهزاده کوچولوی من*

بسم الله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد جانان

روز 22مهر بود که حالم بدبود و فکر کردم کیسه ابم پاره شده،بابامجتبی هم اینجا نبود بخاطر همین با رضا رفتیم بیمارستان،اماگفتن خبری نیست و باید تا26ام صبر کنید. اینم سلفی مادرپسری و مهربونی پسرکم که تو پوشیدن کفش بهم کمک میکنه دو روز گذشت که واقعا کیسه اب بچه پاره شد و ازخواست خدا باباتون هم خونه بوده،ساعت7صبح اب ریزی شروع شد  تاساعت11 که رفتم اتاق عمل. تویبیمارستان کوثر شیراز ساعت 11جانان خانم توسط دکتر شهلا شهریوربه دنیا اومد... خداروشکرکه سالمیم اینم عکسای 6روزگی گل دختر واکسن زدی و حال نداری ...
30 مهر 1397

محرم97

سلام رایان من و جانان من شاید این اخرین متنیه که قبل از رفتن به بیمارستان میذارم اخه دکترم 26مهر تاریخ عمل برام تعیین کرده،خواستم از کوله بار عکسای اقا رایان واسه وبلاگ چیزی جا نذارم. امسال محرم با مامان جونینا بیرون رفتی چون من نتونستم.به قول خودت پیرهن امام حسینیت پوشیدی ویه بار توخیابون و یه بار شاهزاده قاسم رفتین. شام غریبانت قبول پسرکم. ازحال و هوای این روزهات بگم،کلاس آی مت ثبت نامت کردم قرار شده یه مدت باخاله مهسا بری تا من سرپا بشم،توی کارهای خونه کمکم میدی واقعا خوشم میاد ازت،دوست داری تغییر دکوراسیون بدی،کارتن میبینی و میوه خوردن دوست داری،قهر هم میکنی و دوست داری از بیرون میای لخت پای تی وی تغذیه بخوری عاش...
17 مهر 1397

چالش شیشه شیر

سلام سلام الان که دارم مینویسم هفته36بارداری هستم ابجی کوچولو دیگه جاش تنگ شده دکتر26مهرتاریخ عمل برام زده،امیدوارم قدمت خوب باشه و مردم از این فلاکت و گرونی و بی قانونی نجات پیدا کنن.وضعیتی مثل موقع جنگ پیش اومده قیمتها سرسام اور شده دخل و خرج مردم باهم نمیخونه همه میگن تو این شرایط بچه میخواستی چکار!اما ما باهمه اینها منتظر اومدنت هستیم راستی اسمت خیلی وقته انتخاب کردم دیگه از حالا با اسم خودت صدات میکنم. (جانان) حالا از اقا رایان بگم که الان 43ماهشه و پسری دوست داشتنی و مهربون عاقل باهوش و وابسته به مامان هست.از وقتی توی شیشه شیر میخوردی همیشه غصه داشتم که چطوری این وابستگی رو ازت بگیرم و ترس اینو داشتم دیگه شیر نخوری،تااینکه دوماه پیش ...
6 مهر 1397

خدایا شکرت به خاطر بزرگیت

الان که براتون مینویسم ساعت3:20نیمه شب هست بابا و اقا رایان خوابن من و ابجی بیداریم،ابجی درحال لگد زدنه،امشب قراربود بریم عروسی دخترعمه مامان،وقتی اماده شدی رفتی خونه مامان جون،چند دقیقه بیشتر نگذشته بود صدای گریه ت رفت اسمون،منم هراسون اومدم اونجا،سرت خورده بود لبه اپن اشپزخونه و زخم شده بود،خیلی خون میومد ترسیده بودی و من هم همینطور کل خونواده دورخودشون میچرخیدن از استرس و ناراحتی.رفتیم کلینیک گفت باید ببرینش بیمارستان.بعد از شستشوی زخم سرت رفتیم عروسی اونجا هم کلی رقصیدی .انگار دلت نمیخواست باورکنی اتفاقی افتاده.اخرشب برا اینکه خودمون خیالمون راحت بشه بردیمت بیمارستان.... نگی خیلی پسرخوبی بودم صدام درنمیومده!هزارتا داستان برات گفتم،...
2 شهريور 1397

کارگاه کثیف کاری

سلام پسرگلم ودختر نازم. چندروز پیش با مرسانا و کیارش وماماناشون وبچه های دیگه رفتیم تویه پارک و خاله مرضیه براتون یه سری برنامه ریزی کرده بود.خیلی بهتون خوش گذشت مخصوصا اب بازی با تفنگ ابپاش... همیشه از خدا برات دل خوش،تن سالم،شادی میخوام. هرجاهستی و زندگی میکنی از هرلحظه ی عمرت نهایت استفاده رو ببر....
16 مرداد 1397

شاهچراغ

روز تولد امام رضا تصمیم گرفتیم بریم شاهچراغ.اولین باری بود که بعد از رفتن امام رضا جایی زیارت میکردی.ماشالا کنجکاوی و سوال میپرسی،اینجاکجاس،کیه،کو ادمش،بعدهم که برگشتیم خونه برای بابا توضیح دادی که رفتیم شاهجراغ،یه ادم خوبی بوده الان مرده رفته پیش خدا،زیارت کردیم.... الان دیگه7ماهه ابجی توی شکمم هست،توهم ارتباط خوبی با این موضوع برقرار کردی،خداروشکرمیکنم که پسر فهمیده ای دارم.عاشقت میشم وقتی اینقدر معصومانه خوابیدی... وقتی قرارشد کیف جدید بخریم واست گفتی میخوام مثل مال تو بندازم رو دوشم.بخاطر همین این کیف انتخاب کردی حتی رنگش هم انتخاب خودت بود جوجه پنبه ای من. خیلی دوست داری استقلال پیداکنی،کفش و شلوارتو خودت میپوشی،دکمه...
11 مرداد 1397

اولین باریه که از ناراحتیم مینویسم

الان که دارم مینویسم گریه میکنم،همه بدنم تو استرس و ناراحتیه،فشار زندگی که بماند،ازاینکه اینقدر واسه غذاخوردن دنبالت هستم خسته شدم،تو سن سه سال و چهارماهگی هنوز شیر تو شیشه میخوری وفقط ترجیح میدی شیربخوری اصلا حرفموگوش نمیدی،میدونم تقصیر خودمه که بدعادتت کردم اما الان یکی تو شکمم و کارها ی تو و اخلاق بابا.... هزارتا مشکل هست که نمیشه درباره ش نوشت،بعضی وقتها حس میکنم کم اوردم...
17 تير 1397

بهار97

سلام پسر گلم،سلام گل دختر کوچولوی 23هفته تو دلم. دلم میخواد از عادتهاتون بگم از کارهایی که طی بزرگ شدن میکنید.اول گل پسرم تاج سرم اقا رایان...الان که دارم مینویسم ابجی تو شکمم لگد میزنه حتما بیداره ناقلا. رایان جون الان3سال و 4ماه سن داری و اصلا حاضر نیستی بیای ارایشگاه و موهاتو کوتاه کنی فقط بعضی وقتها باهزارتا ترفند میذاری خاله مهسا واست کوتاه کنه.بردمت کلاس ژیمناستیک علاوه بر اینکه برات زود بود اما علاقه ای نشون ندادی،دلت میخواد لباسی که میخوای بپوشی و خودت انتخاب کنی البته کاربه جایی میرسه که بعصی وقتها اون لباسی که خیلی روش کلیک میکنی بر میدارم چون زورم بهت نمیرسه.بیشتر به رنگ سبز تمایل داری و لباسهای سبز رنگ انتخاب میکنی.راکی فرستادیم...
10 تير 1397

چهارنفره شدن زندگی و دونفری شدن وبلاگ

سلام سلام ازحالا باید دوبار سلام کنم.اینوبگم که وقت مدیریت دووبلاگ جدارو ندارم پس از هردوتون عذرخواهی میکنم که ازاین تاریخ درباره دونفرتون یعنی اقا رایان و خانم....مینویسم.اسم آبجی گلی هنوز مشخص نیست پس خانم گل صداش میکنیم. پسرکم نفس من عمرمن مردی شدی واسه خودت.الان سه سال و سه ماهه هستی.شیطون شدی با باباجی بازیها و شوخیهای خطرناک میکنی،به قول خاله ها اولین کسی هستی که بابا چیزی بهش نمیگه،البته اگه هم بگه صدتاصاحب پیدامیکنی... خوش زبونی و کلاس خلاقیت میری،البته ازاین ماه گذاشتمت ژیمناستیک.بدو بدو کنی و اهنگ گپش کنی و دوستای جدید پیداکنی. عاشق تفریح و گردش و بیرون رفتنی بذار از دخترشدنت بگم با این کل...
12 خرداد 1397

تولد سه سالگی

سلام پسرگلم،این ماه که باتولد سه سالگیت یکی شده پراز اتفاق های ناگهانی بود برام.اول اینکه تولد عزیزدلم و مردشدنش ازهمه اتفاقهای دنیا خوشایندتربود.دومین خبرناگهانی برای من و بابا این بود که داریم چهارنفره میشیم.برنامه ای فعلا واسه بچه دارشدن نداشتیم به خاطر همین سورپرایز شدیم.اما بازم خدا رو شکر. توهنوزکوچولویی و من دلم میخواد و میخواست برات خیلی وقت بذارم.تمام سعیموهم خواهم کرد.ازخدامیخوام بهم انرژی مضاعف بده تا بهتون برسم. بذاراز سه سالگیت بگم.ازروزیکه خرگوش دارشدی خیلی کم سراغ اسباب بازیهات میری.این روزها بیشتروقتتوخونه مامان جون هستی،ماشین بازی توی گوشی دوست داری،هرکارکردم که دیگه شیر توی شیشه نخوری موفق نشدم.هنوزهم ایرادشومیگیری.دو...
21 اسفند 1396