رایان*شاهزاده کوچولوی من*

بسم الله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا شکرت به خاطر بزرگیت

الان که براتون مینویسم ساعت3:20نیمه شب هست بابا و اقا رایان خوابن من و ابجی بیداریم،ابجی درحال لگد زدنه،امشب قراربود بریم عروسی دخترعمه مامان،وقتی اماده شدی رفتی خونه مامان جون،چند دقیقه بیشتر نگذشته بود صدای گریه ت رفت اسمون،منم هراسون اومدم اونجا،سرت خورده بود لبه اپن اشپزخونه و زخم شده بود،خیلی خون میومد ترسیده بودی و من هم همینطور کل خونواده دورخودشون میچرخیدن از استرس و ناراحتی.رفتیم کلینیک گفت باید ببرینش بیمارستان.بعد از شستشوی زخم سرت رفتیم عروسی اونجا هم کلی رقصیدی .انگار دلت نمیخواست باورکنی اتفاقی افتاده.اخرشب برا اینکه خودمون خیالمون راحت بشه بردیمت بیمارستان.... نگی خیلی پسرخوبی بودم صدام درنمیومده!هزارتا داستان برات گفتم،...
2 شهريور 1397

کارگاه کثیف کاری

سلام پسرگلم ودختر نازم. چندروز پیش با مرسانا و کیارش وماماناشون وبچه های دیگه رفتیم تویه پارک و خاله مرضیه براتون یه سری برنامه ریزی کرده بود.خیلی بهتون خوش گذشت مخصوصا اب بازی با تفنگ ابپاش... همیشه از خدا برات دل خوش،تن سالم،شادی میخوام. هرجاهستی و زندگی میکنی از هرلحظه ی عمرت نهایت استفاده رو ببر....
16 مرداد 1397

شاهچراغ

روز تولد امام رضا تصمیم گرفتیم بریم شاهچراغ.اولین باری بود که بعد از رفتن امام رضا جایی زیارت میکردی.ماشالا کنجکاوی و سوال میپرسی،اینجاکجاس،کیه،کو ادمش،بعدهم که برگشتیم خونه برای بابا توضیح دادی که رفتیم شاهجراغ،یه ادم خوبی بوده الان مرده رفته پیش خدا،زیارت کردیم.... الان دیگه7ماهه ابجی توی شکمم هست،توهم ارتباط خوبی با این موضوع برقرار کردی،خداروشکرمیکنم که پسر فهمیده ای دارم.عاشقت میشم وقتی اینقدر معصومانه خوابیدی... وقتی قرارشد کیف جدید بخریم واست گفتی میخوام مثل مال تو بندازم رو دوشم.بخاطر همین این کیف انتخاب کردی حتی رنگش هم انتخاب خودت بود جوجه پنبه ای من. خیلی دوست داری استقلال پیداکنی،کفش و شلوارتو خودت میپوشی،دکمه...
11 مرداد 1397

اولین باریه که از ناراحتیم مینویسم

الان که دارم مینویسم گریه میکنم،همه بدنم تو استرس و ناراحتیه،فشار زندگی که بماند،ازاینکه اینقدر واسه غذاخوردن دنبالت هستم خسته شدم،تو سن سه سال و چهارماهگی هنوز شیر تو شیشه میخوری وفقط ترجیح میدی شیربخوری اصلا حرفموگوش نمیدی،میدونم تقصیر خودمه که بدعادتت کردم اما الان یکی تو شکمم و کارها ی تو و اخلاق بابا.... هزارتا مشکل هست که نمیشه درباره ش نوشت،بعضی وقتها حس میکنم کم اوردم...
17 تير 1397

بهار97

سلام پسر گلم،سلام گل دختر کوچولوی 23هفته تو دلم. دلم میخواد از عادتهاتون بگم از کارهایی که طی بزرگ شدن میکنید.اول گل پسرم تاج سرم اقا رایان...الان که دارم مینویسم ابجی تو شکمم لگد میزنه حتما بیداره ناقلا. رایان جون الان3سال و 4ماه سن داری و اصلا حاضر نیستی بیای ارایشگاه و موهاتو کوتاه کنی فقط بعضی وقتها باهزارتا ترفند میذاری خاله مهسا واست کوتاه کنه.بردمت کلاس ژیمناستیک علاوه بر اینکه برات زود بود اما علاقه ای نشون ندادی،دلت میخواد لباسی که میخوای بپوشی و خودت انتخاب کنی البته کاربه جایی میرسه که بعصی وقتها اون لباسی که خیلی روش کلیک میکنی بر میدارم چون زورم بهت نمیرسه.بیشتر به رنگ سبز تمایل داری و لباسهای سبز رنگ انتخاب میکنی.راکی فرستادیم...
10 تير 1397

چهارنفره شدن زندگی و دونفری شدن وبلاگ

سلام سلام ازحالا باید دوبار سلام کنم.اینوبگم که وقت مدیریت دووبلاگ جدارو ندارم پس از هردوتون عذرخواهی میکنم که ازاین تاریخ درباره دونفرتون یعنی اقا رایان و خانم....مینویسم.اسم آبجی گلی هنوز مشخص نیست پس خانم گل صداش میکنیم. پسرکم نفس من عمرمن مردی شدی واسه خودت.الان سه سال و سه ماهه هستی.شیطون شدی با باباجی بازیها و شوخیهای خطرناک میکنی،به قول خاله ها اولین کسی هستی که بابا چیزی بهش نمیگه،البته اگه هم بگه صدتاصاحب پیدامیکنی... خوش زبونی و کلاس خلاقیت میری،البته ازاین ماه گذاشتمت ژیمناستیک.بدو بدو کنی و اهنگ گپش کنی و دوستای جدید پیداکنی. عاشق تفریح و گردش و بیرون رفتنی بذار از دخترشدنت بگم با این کل...
12 خرداد 1397

تولد سه سالگی

سلام پسرگلم،این ماه که باتولد سه سالگیت یکی شده پراز اتفاق های ناگهانی بود برام.اول اینکه تولد عزیزدلم و مردشدنش ازهمه اتفاقهای دنیا خوشایندتربود.دومین خبرناگهانی برای من و بابا این بود که داریم چهارنفره میشیم.برنامه ای فعلا واسه بچه دارشدن نداشتیم به خاطر همین سورپرایز شدیم.اما بازم خدا رو شکر. توهنوزکوچولویی و من دلم میخواد و میخواست برات خیلی وقت بذارم.تمام سعیموهم خواهم کرد.ازخدامیخوام بهم انرژی مضاعف بده تا بهتون برسم. بذاراز سه سالگیت بگم.ازروزیکه خرگوش دارشدی خیلی کم سراغ اسباب بازیهات میری.این روزها بیشتروقتتوخونه مامان جون هستی،ماشین بازی توی گوشی دوست داری،هرکارکردم که دیگه شیر توی شیشه نخوری موفق نشدم.هنوزهم ایرادشومیگیری.دو...
21 اسفند 1396

اسفند96

سلام عشق کوچولوی من چندروز پیش رفتیم خونه عمه لیلا،یسنامهدکودک بودوقتی برگشت باهم رفتیم پارک سرکوچه شون.خوب بود بازی کردین وخسته شدین این روزهاهم سرگرم خرگوشی هستی که مامان جون برات خریده.اسمشوگذاشتی راکی. یکی ازشخصیتهای کارتن سگهای نگهبان که خیلی بهش علاقه داری. اخرین جلسه کلاس خلاقیت هم ببعی درست کردین وعکس دسته جمعی گرفتین یه چیزخوب که خودت گفتی میخوای خاله مهسا موهاتوکوتاه کنه،نشستی و مردبزرگ من شدی عزیزکم دراخرهم عاشق ژست پای تی وی ت هستم نفسم ...
4 اسفند 1396

باغ وحش96/11/11

سلام نفس کوچولو البته این روزهاوقتی بهت میگیم کوچولو ناراحت میشی و میگی من بزرگم :-) ازطرف کلاس خلاقیت گفته شد که میبرنتون باغ وحش البته فقط درحد احتمال بود.چند روز هی عنوان شد و شماهم هرروزمیگفتی چرا نرفتیم باغ وحش.دیگه با بابا خودمون رفتیم حامد پسرخاله بابا هم باهامون اومد.روز خوبی بود96/11/11 اونجا سگ زیاد داشتن نزدیک قفسهانمیومدی میگفتی بو میدن :-) عاشق این عکستم،توله های سگ ازادمها میترسیدن و مثل بچه کوچولو جیغ میزدن. چندتاعکس قشنگ هم خودت با دوربین گرفتی خداوندا به کدامین ثو...
13 بهمن 1396

کلاس خلاقیت

سلام عزیز دلم، زمستان96هستیم و بدون هیچ بارندگی سپری میکنیم.وقتی به اینده ای که شما داخلش زندگی میکنی فکرمیکنم ناراحت میشم با این وضعیت جامعه و اب وهوا واقعا اینجا قابل زندگی نیست،بخاطرهمینه دلم میخواد لز ایران بری و یه کشور خوب زندگی کنی. بذار از کلاس خلاقیت برات بگم.همکلاسیهات،ویهان و ویانا ،مرسانا و کیارش،امیرپارسا هستن.اوایل اصلا باهاشون رابطه برقرار نمیکردی ولی الان ازاینکه باهاشون بازی کنی خیلی خوشحال هستی،هنوز وابستگی داری و توی کلاس تنها نمیمونی میگی که باید منم بمونم.البته مقتضی سن هست.خانم جعفرپور مربی شماست والان که دوماه از کلاست میگذره با اونم رابطه ت خوب شده. ازفعالیتها و کاردستیهات عکس میذارم که ببینی عشقم. ...
13 بهمن 1396