خونه آقا روزگار
اولین باری که روی شکمت با بالشهای بزرگ خوابوندیمت خونه آقابزرگ بود. روحشون شاد و یادشون گرامی ...
نویسنده :
نسرین
12:05
عینک دودی دایی محمدجواد
پسرک کوچولوی من از بس بور و ناز هستی چشمهات توی آفتاب اذیت میشن بخاطر همین دایی محمدجواد واست عینک آفتابی خوب و خشکل آورده. در رنگهای مختلف. ...
نویسنده :
نسرین
12:01
له کردن پستونک
عزیزکم نمیدونم کم کم میخوای دندون بیرون بیاری که سری شیشه تو به این روز در میاری ...
نویسنده :
نسرین
12:45
تشک بازی
عصری بعد از بازی با عروسکهات بابایی واست تشک بازی و عروسکهای انگشتی خرید.چون الان خیلی با دستهات بازی میکنی و دوست داری همه چیزو با دستهات لمس کنی. ...
نویسنده :
نسرین
12:42
بازی با عروسکها
صبح17 خرداد تا عصری خاله مهسا پیشت بود. بعد از ظهر که با هم تنها شدیم همه ی عروسکهاتو آوردم باهاشون بازی کنی. مادرجون میگه از خرس بزرگه میترسی. ...
نویسنده :
نسرین
12:17
تاکسی آراد
17 خرداد با خاله مهسا رفتیم خونه آراد. یه تاکسی داشت که موزیکال بود . خیلی باهاش بازی کردی. اما انگار آراد از اون بچه های خسیسه آخه وقتی تاکسی طرف تو بود اون گریه میکرد ...
نویسنده :
نسرین
11:03











